تبليغاتX
.::عاشق نیستم عاشقان را دوست دارم::.

.::عاشق نیستم عاشقان را دوست دارم::.

اگر با تبادل لینک موافقید منو با نام عــــاشقانه هــــا لینک کنید بعد خبرم کنید من چی لیک کنم

معرفی وب جدید خودم

سلام من تو این بخش وب جدیدمو به شما معرفی میکنم.

 فعلا درباره ی اینترنت و کامپوتر هست.

برای استفاده از اون باید تو سایت عضو بشید که خیلی ساده است.

**هر کسی که میتونه تو هر بخشی همکاری کنه تو اون سایت یه کامنت بده یا به من اس ام اس بده تا بگم چیکار کنه و یه یوزر با پسورد شخصی برای ورود به بخش مدیریت بدم**

اونجا منو تنها نذارید منتظر شما هستم.

این پایین هم آدرس رو گذاشتم فقط فاصله بین دابلیو و آی آر رو بردارید بلاگفا نگذاشت تا لینک بدم.

ww w.naslbartar.vcp.i r


برچسب‌ها: معرفی وب جدید خودم, عاشقانه ها, بزرگترین پایگاه عاشقانه, داستان های عاشقانه
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط نعیم یا همون نیما 

دو عاشق و 3000 سال عشق بازی در تپه حسنلو

 عاشق و 3000 سال عشق بازی در تپه حسنلو

iki sevgili və 3000 il həsənli təpəsində sevişme
--------------------------
-------------
موزۀ باستان شناسی و مردم شناسی دانشگاه پنسیلوانیا: این اسکلت های سه هزار ساله مشهور به «دو عاشق»، که دو نفر در آغوش یکدیگر را نشان می دهند، در سایت حفاری های باستانی شناسی حسنلو در آذربایجان غربی یافته شده اند. تخمین زده می شود که این افراد هشتصد سال پیش از میلاد مسیح زندگی می کردند. به جز تخته سنگی که در بالای سر شخص سمت چپ قرار دارد، هیچ شیء دیگری به همراه این دو اسکلت یافته نشده است.

'The Lovers' from 1972 season at Hasanlu
Hasanlu is an archaeological excavation site in Iran, Western Azerbaijan, Solduz Valley. Theses skeletons were found in a Bin with no objects. The only feature is a stone slab under the head of

the skeleton on the lefthand side

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com


برچسب‌ها: دو عاشق و 3000 سال عشق بازی در تپه حسنلو, عاشقانه ها, بزرگترین پایگاه عاشقانه, داستان های عاشقانه
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط نعیم یا همون نیما  | 

دو سرباز صمیمی و عاشق**عاشقانه ها

بعد از چهار ماه آپ کردما!!!!

**۲۲ تیر** تولدمم هست

کلیک رو بنر یادتون نره

داستان دودوست صميمي دوران سربازي

 سال ها پيش دو نفر بودن که در يک واحد مشغول خدمت سربازي بودند يکي از آنها يک جوان پولدار ( علي) و ديگري يک جوان از قشر عادي جامعه( رضا ) بود . کم کم بين اين دو نفر دوستي عميق شکل مي گيره بطوريکه اين دو نفر را همه به عنوان دو برادر مي شناختند . تا اينکه خدمت علي تمام مي شه و پس از کلي گريه و زاري از دوستش جدا مي شه و بر مي گرده به شهر شون ( تهران ) سه ماه بعد نيز خدمت رضا هم تمام شده و اون نيز به شهرستان خودشون بر مي گرده ولي پس از رسيدن به شهرشون و چند روز اقامت در آنجا دلش براي آن دوست ديگرش تنگ شده اسباب سفر را جمع مي کنه و به تهران مياد تا دوستشو ببينه .

بالاخره پس از کمي جستجو و طبق آدرسي که داشت خانه علي را پيدا مي کنه و زنگ خونه را مي زنه مادر علي در را باز مي کنه و اون خودشو به مادر علي معرفي مي کند مادر ميگه که پسرش بيرون است و تا ساعتي ديگر برمي گرده خلاصه با اصرار اونو داخل خونه مي بره و پذيرايي شاياني ازش مي کنه تا اينکه پسرش مياد بعد از اينکه علي مياد و دوستشو مي بينه با خوشحالي همديگرو بغل مي کنند و خلاصه چند روزي را اونجا در خانه دوستش مي ماند .

 يک روز که علي داشت آلبوم شخصي خودشو به رضا نشون مي داد عکس يک دختر توجه رضا را جلب مي کنه به دوستش ميگه که اين عکس کيه و علي هم ميگه که از آشنايان دور ماست و خلاصه رضا تو فکر فرو ميره علي که خوب رضا را مي شناخته علت ناراحتي رضا مي پرسه خلاصه بعد از کلي کلنجار رضا اقرار مي کنه که عاشق دختره شده علي پس از کمي فکر ميگه اگه دوست داشته باشي من با خانوادش صحبت مي کنم ببينم چي ميشه بدين ترتيب علي با خانواده دختره صحبت مي کنه و موافقت اونا رو براي ازدواج مي گيره جشني را در اونجا برگزار مي کنند و اونها رو به عقد هم در ميارن .

پس از عقد علي ? ميليون تومان پول که در آن سال ها ارزش زيادي داشت به رضا ميده رضا ابتدا پول را قبول نمي کنه ولي با اصرار علي که اين پول به عنوان قرض است پول را گرفته و همراه همسرش به شهرستان خودشون بر مي گردد و آن پول را به عنوان سرمايه به کار مي اندازد و در مدت کوتاهي وضع مالي اش خوب مي شود از ان طرف علي هم وارد کارهاي تجاري شده و معاملات سنگيني را مي کرده تا اينکه در يکي از اين معاملاتش شکست خورده و ورشکست مي شود .

پس از اين ماجرا علي که در تهران عرصه را بر خودش تنگ مي ديد و طلبکار ها هر روز به در خانه اون ميامدند تصميم مي گيرد از تهران فرار کرده و پيش دوستش در شهرستان برود و از او تقاضاي کمک کند و خلاصه پس از رسيدن به آنجا متوجه مي شود که دوستش از افراد معروف شهر شده و داري زندگي بسيار خوب و مرفهي است با خوشحالي به در خانه دوستش مي رود و در را مي زند مستخدم مي خواهد که به دوستش ورود او را اطلاع دهد مستخدم رفته و پس از چند لحظه برمي گردد و مي گويد که ارباب شما را به جا نياوردند و در را مي بندد . انگار که دنيا بر سر علي خراب شده باشد با ناراحتي از آنجا مي رود و چون پول زيادي همراه نداشت شب را در پارک مي خوابد فردا صبح دوباره به در خانه دوستش مي رود و باز هم همان جواب را مي شنود با ناراحتي به پارک برمي گردد و در آنجا به حال خودش و اين دنيا و رفاقت هاي آن لعنت مي فرستاد .

در همين حين پيرزني در حاليکه کيسه هاي باري رو حمل مي کرد از کنار او رد ميشه چند قدم جلوتر کيسه پاره مي شود و تمام ميوه ها بر زمين مي ريزد علي براي کمک بلند ميشه و در جمع کردن ميوه ها به پيرزن کمک مي کند و بار پيرزن را تا خانه وي برایش مي بره پيرزن علي را به داخل خانه دعوت مي کند و براي وي چاي مي آورد خلاصه پيرزن علت ناراحتي علي را مي پرسد و علي هم داستانش را براي پيرزن تعريف مي کند پيرزن پس از اندکي تفکر از کمدي که داشت مبلغ زيادي پول نزديک يک ميليون تومان (در زمان خود) درآورده و به علي مي گويد که اين پول را از طرف من بگير چون من کسي را ندارم که به اين پول نياز داشته باشه تو با اين پول برای خودت لباسی بخر و به شهر خود بر گرد تا بتوانی کاری مناسب پیدا کنی و هر وقت داشتي اونو به من برگردان با اصرار پيرزن علي پول را قبول کرده و با خوشحالي از خانه پيرزن بيرون مياد و پول را به حسابش حواله مي کند و سپس تصميم مي گيرد که به سرعت به تهران بر گردد و از صفر شروع کند ولي با اين وجود در آخرين لحظه پشيمان مي شود و تصميم مي گيرد که يک شب ديگر را نيز در آنجا بماند شب را در همان پارک مي خوابد و فردا صبح به خانه دوستش مي رود و باز هم همان جواب را مي شنود و تلاش هايش براي ديدن دوستش بي نتيجه مي ماند علي با ناراحتي به پارک برگشته و تصميم مي گيرد که رضا را بطور کلي فراموش کند و به تهران برگردد .

در همين افکار بود که يک دختر توجهش را به خود جلب کرد زيبايي فوق العاده دختر براي دقايقي علي را گيج و مبهوت مي کند . نگاه علي و دختره دقايقي در هم گره مي خوره . در همين حين متوجه مي شه که دختره به طرفش مي ياد و تعجبش زماني بيشتر ميشه که دختره درست روبروش واستاده و بهش سلام ميده . علي خيلي زود جواب سلام اونو ميده و کنار مي کشه که دختره راحت تر روي نيمکت بشينه خلاصه بعد از يه کم تعارفات معمول دختره خودشو معرفي مي کنه و ميگه اسمش مينا است و از خانواده هاي مايه دار شهرند و خانوادش بهش جهت ازدواج فشار ميارن ولي انتخاب همسر را به اختيار خودش گذاشتند و اونم 2-3 روزه که اينجا مياد و اونو ديده و خلاصه عاشق علي شده است .

 علي بيچاره بعد از آنکه از شوک بيرون مي ياد داستان خودشو براي دختره ميگه و اضافه مي کنه که آه در بساط نداره و الان هم عازم تهران است . دختره کمي فکر مي کنه و مي گه باشه اگه مشکلي نداره ميخواي با هم بريم تهران تو راه بيشتر با هم آشنا مي شيم . علي با تعجب ميگه : پس خونوادتون چي ؟ دختره ميگه بهشون خبر ميدم و خيلي راحت با اونا تماس ميگيره و جريان رو به اونا ميگه و اونا هم با خوشحالي موافقت ميکنن . علي واقعا داشت پس مي افتاد . بعد از اينکه دختره لباس و پول و ماشينشو بر ميداره ، همراه علي به سمت تهران حرکت ميکنن . تو مسير هم با حرفاي معمولي و کمي عاشقانه خودشونو سر گرم ميکنن . علي تو دلش عاشق دختره شده بود . و از طرفي بهش مشکوک بود . 

خلاصه پس از صحبت هاي معمولي قرارها گذاشته ميشه و دختره و خونوادش در روز معين واسه مراسم عقد و عروسي که در يکي از باغ هاي اطراف تهران برگزار مي شد به تهران آمدند . بعد از مراسم همه ي فاميل هاي عروس و داماد جمع شده بودند که یه جشن آخر شبی داشته باشند و مشروبی بخورند در همين حين داماد عزيز ما چشمش در ميان جمعيت ميفته به دوستش ( رضا ) و با عصبانيت به طرف اون حرکت مي کنه ولي در وسط راه پشيمون ميشه و بر ميگرده و تصميم مي گيره دوستشو بين همه رسوا کنه .

علی از همه میخواد که ساقی بشه  و درخواست ميکنه همه ساکت شوند . سکوت همه جا رو فرا ميگيره و همه منتظرن.

 علی شروع کرد:

 -پیک اول به سلامتی کسی که مثل داداشم ميموند و اونو بيشتر از همه کس دوستش داشتم .

 - پیک دوم به سلامتی کسی وقتي آمد خونمون ، مادرم اونو تو خونه برد و وقتي ازم خواست تا بزرگترين عشقمو زندگيمو واسش خواستگاري کنم قبول کردم و تنها دختري که در همه عمرم تا امروز دوست داشتم رو به عقد اون در در آوردم .

 - پیک سوم به سلامتی کسی سرمايه زيادي رو بعد از عروسي در اختيارش گذاشتم که کاسبي کنه و اونم کار کرد و موفق و پولدار شد ولي وقتي من تو تنگدستي بودم هيچ کمکي بهم نکرد و حتي خودشو از من پنهان هم مي کرد.

علي بعد از گفتن اين حرفها از روبروي رضا ايستاد سکوت همه جا رو برداشته بود و اشک و خشم در چهره علي موج ميزد ولي صورت رضا آرام بود و لبخند هم مي زد .

سپس رضا به آرامي  جام را در دست میگیره و ساقی میشه و در حاليکه همه جمعيت در سکوت و اضطراب بودند

 رضا هم شروع کرد:

 -پیک اول به سلامتی کسی که همه زندگيم مال اون بود من کسي نبودم . اون من رو به همه چيز رسوند . اگه کمک هاي اون نبود من هيچ وقت به اينجا نمي رسيدم . من چطور مي تونستم تحمل کنم که اون بياد پيش من در حاليکه شکست خورده و خرد شده . من طاقت نداشتم اونو در اين شرايط ببينم . من علي رو ( همون علي دست و دلباز و پولدار و با معرفت ) رو مي خواستم ببينم .

 - پیک دوم به سلامتی کسی که من مادر بزرگم رو فرستادم توي پارک تا در پيش اون بشينه و علي رو به خونش ببره و بهش کمک مالي بده تا اون از اين فلاکت در بياد و بتونه روي پاي خودش وايسته .

 - پیک سوم به سلامتی اون کسي که به قدري از خوبي هاش گفته بودم که همه فاميلم با اينکه اونو از نزديک نديده بودند دوستش داشتند و  وقتي از خواهرم خواستم که حاضره همسرش بشه قبول کرد و رفت و با او ازدواج کرد و مي دونم که خوشبخت خواهد بود چون علي هميشه بهترين دوست من بوده و هست و الان هم پيوند فاميلي ما بيش از پيش محکمتر شده .

 سپس ميان و در حاليکه هر دو به شدت گريه مي کردند همديگه رو در آغوش ميگيرن و فرياد شادي و کف زدن جمعيت به آسمون ميرسه.

کلیک رو بنر و نظر یادتون بره خیلی. . . . .


برچسب‌ها: دو سرباز صمیمی و عاشق, عاشقانه ها, بزرگترین پایگاه عاشقانه, داستان های عاشقانه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط نعیم یا همون نیما  | 

آخرین قرار**عاشقانه ها

سلام به همه دوستای کلم

حتما میدونید که بعد مدتها آپ کردم ، شرمنده این چند وقتی مشکلاتی داشتم که نمیتونستم بیام تو وبم ، ولی از این به بعد زود زود آپش میکنم.

نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.

گل را هم انداختم زمین. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌یپالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِپارک، صِداش از پشتِ سر آمد.

صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.

برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دویدصِدام می‌کرد.

آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَم بش بود. کلید انداختَم در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.

تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیدهبود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.

ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.

مبهوت.

گیج.

مَنگ.

هاج و واج نِگاش کردم.

توو دست چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را سُکید.

چهار و چهل و پنج دقیقه!

گیج درب و داغان نگا ساعت راننده‌ی بخت برگشته کردم.  چهار و پنج دقیقه بود!!


یه نظر بدی جای دوری نمیره 


برچسب‌ها: آخرین قرار, عاشقانه ها, بزرگترین پایگاه عاشقانه, داستان های عاشقانه
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 4:31 قبل از ظهر  توسط نعیم یا همون نیما  | 

پسر شیطون**عاشقانه ها

مردي مشغول تميز کردن ماشين نوي خودش بود.ناگهان پسر ? ساله اش سنگي برداشت وبا آن چند خط روي بدنه ماشين کشيد.مرد با عصبانيت دست پسرش را گرفت و چندين بار به آن ضربه زد. او بدون اينکه متوجه باشد، با آچار فرانسه اي که دردستش داشت، اين کار را مي کرد!
در بيمارستان، پسرک به دليل شکستگي هاي متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتي پسرک پدرش را ديد …
با نگاهي دردناک پرسيد: بابا!! کي انگشتانم دوباره رشد ميکنند؟ مرد بسيار غمگين شد و هيچ سخني بر زبان نياورد..
او به سمت ماشينش برگشت و از روي عصبانيت چندين بار با لگد به آن ضربه زد. در حالي که ازکرده خود بسيار ناراحت و پشيمان
بود، به خط هايي که پسرش کشيده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
«« دوستت دارم بابايي»»
…..
…..
روز بعـــــد آن مــــــــرد خودکشـــــــــــي کــــــرد!! 

به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد (دکتر علي شريعتي)


برچسب‌ها: پسر شیطون, عاشقانه ها, بزرگترین پایگاه عاشقانه, داستان های عاشقانه
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط نعیم یا همون نیما  | 

زن و شوهر جوان*عاشقانه ها*

يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا مي توانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟

برخي از دانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند. برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي دانند.

در آن بين ، پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند،

داستان کوتاهي تعريف کرد:

يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند. يک قلاده ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترين حرکتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فرياد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.

 داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوي اما پرسيد : آيا مي انيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟

 بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوي جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که «عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود.››

 قطره هاي بلورين اشک، صورت راوي را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست شناسان مي دانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار مي کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود.


برچسب‌ها: زن و شوهر جوان, عاشقانه ها, بزرگترین پایگاه عاشقانه, داستان های عاشقانه
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط نعیم یا همون نیما  | 

عشقی که با تمام کوچکی بزرگ بود*عاشقانه ها*

دخترک شانزده ساله بود که براي اولين بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود،
صداي بمي داشت و هميشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتي نبود اما نمي خواست
احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اينکه راز اين عشق را در قلبش نگه مي
داشت و دورادور او را مي ديد احساس خوشبختي مي کرد. در آن روزها، حتي يک
سلام به يکديگر، دل دختر را گرم مي کرد. او که ساختن ستاره هاي کاغذي را
ياد گرفته بود هر روز روي کاغذ کوچکي يک جمله براي پسر مي نوشت و کاغذ را
به شکل ستاره اي زيبا تا مي کرد و داخل يک بطري بزرگ مي انداخت. دختر با
ديدن پيکر برازنده پسر با خود مي گفت پسري مثل او دختري با موهاي بلند و
چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهايي بسيار سياه ولي کوتاه داشت و
وقتي لبخند مي زد، چشمانش به باريکي يک خط مي شد.

در  نوزده سالگي دختر وارد يک دانشگاه متوسط شد و
پسر با نمره ممتاز به دانشگاهي بزرگ در پايتخت راه يافت. يک شب، هنگامي که
همه دختران خوابگاه براي دوست پسرهاي خود نامه مي نوشتند يا تلفني با آنها
حرف مي زدند، دختر در سکوت به شماره اي که از مدت ها پيش حفظ کرده بود
نگاه مي کرد. آن شب براي نخستين بار دلتنگي را به معناي واقعي حس کرد.
روزها مي گذشت و او زندگي رنگارنگ دانشگاهي را بدون توجه پشت سر مي گذاشت.
به ياد نداشت چند بار دست هاي دوستي را که به سويش دراز مي شد، رد کرده
بود. در اين چهار سال تنها در پي آن بود که براي فوق ليسانس در دانشگاهي که
پسر درس مي خواند، پذيرفته شود. در تمام اين مدت دختر يک بار هم موهايش را
کوتاه نکرد. دختر بيست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه
پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصيل شد و کاري در مدرسه دولتي پيدا
کرد. زندگي دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطري هاي روي قفسه اش به شش تا
رسيده بود. دختر در بيست و پنج سالگي از دانشگاه فارغ التحصيل شد و در شهر
پسر کاري پيدا کرد. در تماس با دوستان ديگرش شنيد که پسر شرکتي باز کرده و
تجارت موفقي را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج
پسر را دريافت کرد. در مراسم عروسي، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و
داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابي بنوشد، مست شد. زندگي ادامه داشت.
دختر ديگر جوان نبود، در بيست و هفت سالگي با يکي از همکارانش ازدواج کرد.
شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روي يک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج مي
کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره اي زيبا تا کرد. ده سال
بعد، روزي دختر به طور اتفاقي شنيد که شرکت پسر با مشکلات بزرگي مواجه شده و
در حال ورشکستگي است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار
مي دهند. دختر بسيار نگران شد و به جستجويش رفت… شبي در باشگاهي، پسر را
مست پيدا کرد. دختر حرف زيادي نزد، تنها کارت بانکي خود را که تمام پس
اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر
با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستيد، مواظب خودتان باشيد. زن پنجاه و
پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگي مي کرد. در اين سالها پسر
با پول هاي دختر تجارت خود را نجات داد. روزي دختر را پيدا کرد و خواست دو
برابر آن پول و بيست درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد
کرد و پيش از آنکه پسر حرفي بزند گفت: دوست هستيم، مگر نه؟ پسر براي مدت
طولاني به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج
کرد، دختر نامه تبريک زيبايي برايش نوشت ولي به مراسم عروسي اش نرفت. مدتي
بعد دختر به شدت مريض شد، در آخرين روزهاي زندگيش، هر روز در بيمارستان يک
ستاره زيبا مي ساخت. در آخرين لحظه، در ميان دوستان و اعضاي خانواده اش،
پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سي و شش بطري دارم، مي توانيد آن
را براي من نگهداريد؟ پسر پذيرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد
هفتاد و هفت ساله در حياط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش يک
ستاره زيبا را در دستش گذاشت و پرسيد: پدر بزرگ، نوشته هاي روي اين ستاره
چيست؟ مرد با ديدن ستاره باز شده و خواندن جمله رويش، مبهوت پرسيد: اين را
از کجا پيدا کردي؟ کودک جواب داد: از بطري روي کتاب خانه پيدايش کردم.
پدربزرگ، رويش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گريه مي کنيد؟ کاغذ به زمين
افتاد. رويش نوشته شده بود: معناي خوشبختي اين است که در دنيا کسي هست که
بي اعتنا به نتيجه، دوستت دارد .


برچسب‌ها: عشقی که با تمام کوچکی بزرگ بود, عاشقانه ها, بزرگترین پایگاه عاشقانه, داستان های عاشقانه
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط نعیم یا همون نیما  | 

عشق کجاست؟**عاشقانه ها**

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.


به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»


آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»


زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»


آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»


عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد

.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»


زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»


زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:«

نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»


زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي

همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»


فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»


مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»


عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»


پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید


برچسب‌ها: عشق کجاست, عاشقانه ها, بزرگترین پایگاه عاشقانه, داستان های عاشقانه
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط نعیم یا همون نیما  |