بعد از چهار ماه آپ کردما!!!!
**۲۲ تیر** تولدمم هست
کلیک رو بنر یادتون نره
داستان دودوست صميمي دوران سربازي
سال ها پيش دو نفر بودن که در يک واحد مشغول خدمت سربازي بودند يکي از آنها يک جوان پولدار ( علي) و ديگري يک جوان از قشر عادي جامعه( رضا ) بود . کم کم بين اين دو نفر دوستي عميق شکل مي گيره بطوريکه اين دو نفر را همه به عنوان دو برادر مي شناختند . تا اينکه خدمت علي تمام مي شه و پس از کلي گريه و زاري از دوستش جدا مي شه و بر مي گرده به شهر شون ( تهران ) سه ماه بعد نيز خدمت رضا هم تمام شده و اون نيز به شهرستان خودشون بر مي گرده ولي پس از رسيدن به شهرشون و چند روز اقامت در آنجا دلش براي آن دوست ديگرش تنگ شده اسباب سفر را جمع مي کنه و به تهران مياد تا دوستشو ببينه .
بالاخره پس از کمي جستجو و طبق آدرسي که داشت خانه علي را پيدا مي کنه و زنگ خونه را مي زنه مادر علي در را باز مي کنه و اون خودشو به مادر علي معرفي مي کند مادر ميگه که پسرش بيرون است و تا ساعتي ديگر برمي گرده خلاصه با اصرار اونو داخل خونه مي بره و پذيرايي شاياني ازش مي کنه تا اينکه پسرش مياد بعد از اينکه علي مياد و دوستشو مي بينه با خوشحالي همديگرو بغل مي کنند و خلاصه چند روزي را اونجا در خانه دوستش مي ماند .
يک روز که علي داشت آلبوم شخصي خودشو به رضا نشون مي داد عکس يک دختر توجه رضا را جلب مي کنه به دوستش ميگه که اين عکس کيه و علي هم ميگه که از آشنايان دور ماست و خلاصه رضا تو فکر فرو ميره علي که خوب رضا را مي شناخته علت ناراحتي رضا مي پرسه خلاصه بعد از کلي کلنجار رضا اقرار مي کنه که عاشق دختره شده علي پس از کمي فکر ميگه اگه دوست داشته باشي من با خانوادش صحبت مي کنم ببينم چي ميشه بدين ترتيب علي با خانواده دختره صحبت مي کنه و موافقت اونا رو براي ازدواج مي گيره جشني را در اونجا برگزار مي کنند و اونها رو به عقد هم در ميارن .
پس از عقد علي ? ميليون تومان پول که در آن سال ها ارزش زيادي داشت به رضا ميده رضا ابتدا پول را قبول نمي کنه ولي با اصرار علي که اين پول به عنوان قرض است پول را گرفته و همراه همسرش به شهرستان خودشون بر مي گردد و آن پول را به عنوان سرمايه به کار مي اندازد و در مدت کوتاهي وضع مالي اش خوب مي شود از ان طرف علي هم وارد کارهاي تجاري شده و معاملات سنگيني را مي کرده تا اينکه در يکي از اين معاملاتش شکست خورده و ورشکست مي شود .
پس از اين ماجرا علي که در تهران عرصه را بر خودش تنگ مي ديد و طلبکار ها هر روز به در خانه اون ميامدند تصميم مي گيرد از تهران فرار کرده و پيش دوستش در شهرستان برود و از او تقاضاي کمک کند و خلاصه پس از رسيدن به آنجا متوجه مي شود که دوستش از افراد معروف شهر شده و داري زندگي بسيار خوب و مرفهي است با خوشحالي به در خانه دوستش مي رود و در را مي زند مستخدم مي خواهد که به دوستش ورود او را اطلاع دهد مستخدم رفته و پس از چند لحظه برمي گردد و مي گويد که ارباب شما را به جا نياوردند و در را مي بندد . انگار که دنيا بر سر علي خراب شده باشد با ناراحتي از آنجا مي رود و چون پول زيادي همراه نداشت شب را در پارک مي خوابد فردا صبح دوباره به در خانه دوستش مي رود و باز هم همان جواب را مي شنود با ناراحتي به پارک برمي گردد و در آنجا به حال خودش و اين دنيا و رفاقت هاي آن لعنت مي فرستاد .
در همين حين پيرزني در حاليکه کيسه هاي باري رو حمل مي کرد از کنار او رد ميشه چند قدم جلوتر کيسه پاره مي شود و تمام ميوه ها بر زمين مي ريزد علي براي کمک بلند ميشه و در جمع کردن ميوه ها به پيرزن کمک مي کند و بار پيرزن را تا خانه وي برایش مي بره پيرزن علي را به داخل خانه دعوت مي کند و براي وي چاي مي آورد خلاصه پيرزن علت ناراحتي علي را مي پرسد و علي هم داستانش را براي پيرزن تعريف مي کند پيرزن پس از اندکي تفکر از کمدي که داشت مبلغ زيادي پول نزديک يک ميليون تومان (در زمان خود) درآورده و به علي مي گويد که اين پول را از طرف من بگير چون من کسي را ندارم که به اين پول نياز داشته باشه تو با اين پول برای خودت لباسی بخر و به شهر خود بر گرد تا بتوانی کاری مناسب پیدا کنی و هر وقت داشتي اونو به من برگردان با اصرار پيرزن علي پول را قبول کرده و با خوشحالي از خانه پيرزن بيرون مياد و پول را به حسابش حواله مي کند و سپس تصميم مي گيرد که به سرعت به تهران بر گردد و از صفر شروع کند ولي با اين وجود در آخرين لحظه پشيمان مي شود و تصميم مي گيرد که يک شب ديگر را نيز در آنجا بماند شب را در همان پارک مي خوابد و فردا صبح به خانه دوستش مي رود و باز هم همان جواب را مي شنود و تلاش هايش براي ديدن دوستش بي نتيجه مي ماند علي با ناراحتي به پارک برگشته و تصميم مي گيرد که رضا را بطور کلي فراموش کند و به تهران برگردد .
در همين افکار بود که يک دختر توجهش را به خود جلب کرد زيبايي فوق العاده دختر براي دقايقي علي را گيج و مبهوت مي کند . نگاه علي و دختره دقايقي در هم گره مي خوره . در همين حين متوجه مي شه که دختره به طرفش مي ياد و تعجبش زماني بيشتر ميشه که دختره درست روبروش واستاده و بهش سلام ميده . علي خيلي زود جواب سلام اونو ميده و کنار مي کشه که دختره راحت تر روي نيمکت بشينه خلاصه بعد از يه کم تعارفات معمول دختره خودشو معرفي مي کنه و ميگه اسمش مينا است و از خانواده هاي مايه دار شهرند و خانوادش بهش جهت ازدواج فشار ميارن ولي انتخاب همسر را به اختيار خودش گذاشتند و اونم 2-3 روزه که اينجا مياد و اونو ديده و خلاصه عاشق علي شده است .
علي بيچاره بعد از آنکه از شوک بيرون مي ياد داستان خودشو براي دختره ميگه و اضافه مي کنه که آه در بساط نداره و الان هم عازم تهران است . دختره کمي فکر مي کنه و مي گه باشه اگه مشکلي نداره ميخواي با هم بريم تهران تو راه بيشتر با هم آشنا مي شيم . علي با تعجب ميگه : پس خونوادتون چي ؟ دختره ميگه بهشون خبر ميدم و خيلي راحت با اونا تماس ميگيره و جريان رو به اونا ميگه و اونا هم با خوشحالي موافقت ميکنن . علي واقعا داشت پس مي افتاد . بعد از اينکه دختره لباس و پول و ماشينشو بر ميداره ، همراه علي به سمت تهران حرکت ميکنن . تو مسير هم با حرفاي معمولي و کمي عاشقانه خودشونو سر گرم ميکنن . علي تو دلش عاشق دختره شده بود . و از طرفي بهش مشکوک بود .
خلاصه پس از صحبت هاي معمولي قرارها گذاشته ميشه و دختره و خونوادش در روز معين واسه مراسم عقد و عروسي که در يکي از باغ هاي اطراف تهران برگزار مي شد به تهران آمدند . بعد از مراسم همه ي فاميل هاي عروس و داماد جمع شده بودند که یه جشن آخر شبی داشته باشند و مشروبی بخورند در همين حين داماد عزيز ما چشمش در ميان جمعيت ميفته به دوستش ( رضا ) و با عصبانيت به طرف اون حرکت مي کنه ولي در وسط راه پشيمون ميشه و بر ميگرده و تصميم مي گيره دوستشو بين همه رسوا کنه .
علی از همه میخواد که ساقی بشه و درخواست ميکنه همه ساکت شوند . سکوت همه جا رو فرا ميگيره و همه منتظرن.
علی شروع کرد:
-پیک اول به سلامتی کسی که مثل داداشم ميموند و اونو بيشتر از همه کس دوستش داشتم .
- پیک دوم به سلامتی کسی وقتي آمد خونمون ، مادرم اونو تو خونه برد و وقتي ازم خواست تا بزرگترين عشقمو زندگيمو واسش خواستگاري کنم قبول کردم و تنها دختري که در همه عمرم تا امروز دوست داشتم رو به عقد اون در در آوردم .
- پیک سوم به سلامتی کسی سرمايه زيادي رو بعد از عروسي در اختيارش گذاشتم که کاسبي کنه و اونم کار کرد و موفق و پولدار شد ولي وقتي من تو تنگدستي بودم هيچ کمکي بهم نکرد و حتي خودشو از من پنهان هم مي کرد.
علي بعد از گفتن اين حرفها از روبروي رضا ايستاد سکوت همه جا رو برداشته بود و اشک و خشم در چهره علي موج ميزد ولي صورت رضا آرام بود و لبخند هم مي زد .
سپس رضا به آرامي جام را در دست میگیره و ساقی میشه و در حاليکه همه جمعيت در سکوت و اضطراب بودند
رضا هم شروع کرد:
-پیک اول به سلامتی کسی که همه زندگيم مال اون بود من کسي نبودم . اون من رو به همه چيز رسوند . اگه کمک هاي اون نبود من هيچ وقت به اينجا نمي رسيدم . من چطور مي تونستم تحمل کنم که اون بياد پيش من در حاليکه شکست خورده و خرد شده . من طاقت نداشتم اونو در اين شرايط ببينم . من علي رو ( همون علي دست و دلباز و پولدار و با معرفت ) رو مي خواستم ببينم .
- پیک دوم به سلامتی کسی که من مادر بزرگم رو فرستادم توي پارک تا در پيش اون بشينه و علي رو به خونش ببره و بهش کمک مالي بده تا اون از اين فلاکت در بياد و بتونه روي پاي خودش وايسته .
- پیک سوم به سلامتی اون کسي که به قدري از خوبي هاش گفته بودم که همه فاميلم با اينکه اونو از نزديک نديده بودند دوستش داشتند و وقتي از خواهرم خواستم که حاضره همسرش بشه قبول کرد و رفت و با او ازدواج کرد و مي دونم که خوشبخت خواهد بود چون علي هميشه بهترين دوست من بوده و هست و الان هم پيوند فاميلي ما بيش از پيش محکمتر شده .
سپس ميان و در حاليکه هر دو به شدت گريه مي کردند همديگه رو در آغوش ميگيرن و فرياد شادي و کف زدن جمعيت به آسمون ميرسه.
کلیک رو بنر و نظر یادتون بره خیلی. . . . .
برچسبها:
دو سرباز صمیمی و عاشق,
عاشقانه ها,
بزرگترین پایگاه عاشقانه,
داستان های عاشقانه